|
ریشه ی اشکهایم خشک شده شانه هایم یارای این غم سترگ نیست! این تپش های بغض گرفته،لحظه ی فاصله را قریب میکند راستی در این لحظه های آخر دل دل کردن هایم را چند خریداری؟ این تبخیر احساس را چند؟ میخواهم به دل داده هایت ملحق شوم. می گویند فروشنده ی خوبی که باشی اجابت می شوی! رائدان نیاز من بیش از پیش با تاروپودی از ابریشم های مه گرفته چشمانشان را به دستانت دوخته اند! آیا سزا نیست در این دم دم آخر اجابتم نکنی؟!..
₪:*"*:¤:*"*:₪₪:*"*:¤:*"*:₪₪:*"*:¤:*"*:₪ چه خوب روزگار تندیس جدایی مان را حکاکی کرد ... بشمار تعداد گام های مشتاق رفتنت را و من می شمارم دلتنگی های به جا مانده ام را خجالت نکش دیگر رفتنت آزارم نمی دهد..بزرگم میکند، حتی اگر گلبرگ هایم پژمرده شوند ₪
قریحه ی من معنی شد در شکوه هزاران دل نوشته! من دل دل میکنم و تو بی هوا دل می بری.. باور تو و معجزه ی حضورت جادو کرد احساس دل داده ام را.. میدانم این عبور توست که سال را ثانیه میکند و ثانیه را بی قرار پروانه شدن! و من جاری می شوم در نثری که خواندنش تنها بر تو رواست.. با شروعی که تبرکش تو باشی و متبرکش من! باشد تا روزی اوج بگیرم به زیر ذکرهای دلبرانه ات.
عبور میکنم از تو..از تمام جاده هایت.. از تمام فاصله های ناممتد بی قراری ها تو می نوازی مرا با تمام اجابتت.. با مضرابی از شکوفه.. و نت هایی از نوای قاصدک ها! تب من گذشته ای بیش نیست و تب تو غروب دیروز و طلوع فردا.. اشک من شبنمی است غم گرفته و اشک تو بارانی از شوق رسیدن! و قطره هایی که جاری است در تپش شکوفه هایی از جنس صداقت که جان گرفته از فاصله های دور آسمان.. و شکوفه آخرین قاصد مهربانی توست تویی که ناشر احساس بهاری!...
محرم الحرام بهانه ای برای اشک های در کمین نشسته.. ملجأ وجود من متبرک است به آوایی آشنا دل ها بی قرار و دستها میزبان دعا! این روزها عقل بی جان است و عشق تعلل نمیکند خاکستر اشک ها توتیای وصال است به نیابت طواف خورشید! باران متواتر اشک ها،صیقل می دهد آینه ی زنگار بسته ی دل را و ذکر و یاد حسین(ع) تندیس می سازد از این دل افشا شده..... اینجا آسمان است و شفق تبعید از افق! و سراب نقطه عطف یاران اشقیا.. اینجا حریم نفس های حبس شده در دامن روزگار است اینجاست که فریاد عطش صعود میکند به آستان کبریا و اینجاست که اشکها هبوط میکند به مثابه ابری مقدس از آسمان بی دریغ چشم ها.. این روزها گریه هم به عظمت داغ این روزها قد نمی دهد.. و باز ما هستیم و اشکهای جاری و دستان دعا خیز و نگاه های مضطرب! .:₪::₪ به وقت شبهای محرم- و به استناد ساعت: 23:42 ₪::₪:.
گرمای عشقم در برابر سوز نگاهت قندیل بسته. من ادعای ماندن میکنم و تو ادعای رفتن! هر دو مدعی به صرف فعلی که تا به حال به زیر زبانمان مزه نکرده! بیش از پیش مدعی, نگاه هایمان را خرید و فروش می کنیم.. بدون حتی بهره بردنی از عشق! یادم که می آید این آخرین نگاه عاشقانه ی ما بود!..؟ راستی آخرین باری که دیدمت نه تو رفته بودی... نه من مانده بودم!!!؟ عجب تفاهمی... ________________ 11:59- 86/9/23 به وقت لحظه های دلتنگی
باران که می بارد سر بزنگاه تو در خیالم تصویر می شوی مثل همیشه به بهای یک بهانه خاطره ساز می شوی بی آنکه قیمت اشک هایم را بدانی!! خاطره ساز میشوی بی آنکه تفاوتی به چشمانم نشان دهی که به بهای هر خاطره یک آسمان میبارد! . . دل می گیرد.. بغض مجال دم زدن نمی دهد.. اشک می بارد... اما تو..؟ همچنان بی تفاوت..! 11:36 / جمعه/ 86/9/16 / به وقت لحظه های دلتنگی. _________________________ دومین سالگرد نبود بروبچه های رسانه و مرد خنده ی ایران "منوچهر نوذری" رو بزرگ میداریم..و همچنان به رسم روزگار با یاد و خاطره هایشان زندگی میکنیم!
سرند من!
این روزها دلتنگم.. آرزوهایم امید را از من سلب کرده اند خیال به دست آوردنشان در باور ممکنات نمیگنجد! ...... می خواهم تغییرشان دهم..
زمان را به تو می سپارم.. خاکش کن در گورستان خاطره ها ... تو با زمان شکل می گیری و اکنون شاکی ردیف اول و من تبعید می شوم به لحظه ی تنهایی! .. خاطره ، چوب خط های پر شده ات را برایم تداعی میکند
با یاد تو در خاطره ها قاب میکردم یاد آن روزها بخیر..! ... حالا می فهم زمان به درد همان خاک می خورد چرا که تبعید من به ابد محکوم شده! ----------- ۱۹:۵۰ - ۱۷/۸/۸۶
وقتي تو نيستي هر روز بي تو شادروان قیصر امین پور.
|
About![]()
خدای من!
Home
|